تبليغاتX
† Saint Sky †
من پرواز را آموختم اما مجبورم در شهری شلوغ پیاده راه بروم به امید آسمانی مقدس

“In a world filled with hate, we must still dare to hope.
In a world filled with anger, we must still dare to comfort.
In a world filled with despair, we must still dare to dream.
And in a world filled with distrust, we must still dare to believe.”

+ نوشته شده در  2009/12/26ساعت 1:41  توسط Saint | 

Wow
I really don’t know what to say
I can’t do anything
I think im crazy
I hear voices from another world
They whisper my name
And they ask me to fly with them
But I’m human
I can’t fly
I can’t talk to them
I should study and practice piano
I should stay at home and watch TV with the rest of the family
I can’t fly anywhere!
I can’t be as free as they are!
Cause I’m human!
And I can’t see anything beyond this world!
I shouldn’t think about anything beyond this world
I shouldn’t even imagine these things
I’m not allowed to do lots of things cause I’m human
These are the rules and I should follow them , no matter what!
Not even if my life depended on being abnormal
What’s the point of being so real?
What’s real?
And who decides?
I want to feel just like them for once , just to try it!
I’m tired of looking at things so different
I’m tired of waiting to find someone to understand
No one is here
Not from my planet
There’s only one person who understands me
He knows me
Not very well
But he comes from my planet
He is just like me
But I can’t be with him and tell him my secrets
Cause he doesn’t believe in me as much as he says
I trust him but I’m not sure if he trusts me back
I know that I’m not like these people
I sometimes hate myself for thinking so different
And I’m tired of pretending to be one of them
I’m tired of pretending this!
I’m tired of faking this life!
 I should move on and take it all
But I can’t!
I want to fight with these real things
and now i have the courage
to scream
“IM NOT REAL AND IM BETTER!”

+ نوشته شده در  2009/3/29ساعت 18:3  توسط Saint | 

i always say that life aint a fairy tail
it aint have a happy endin or whatever
but i think it kinda does
ppl around me are livin a normal life
they've got what they wanted
eventually!
all of 'em except me !
why cant i have what i want?
i think maybe the answer is not the destiny
cuz i dont believe in it
i believe in free will !
so..anyway
i was sayin....i cant get what i want
cuz i dont rlly know what i want!
i always say tht i do
and its kinda hard to confess
but i dont know ....
im kinda lost..
n no one can save me n show me the way
cuz nobody knows the right way...they're all fakin it...
im jus tired of everythin
im lookin for somethin special
somethin bigger
somethin different
i want a better life!
cuz i rather like to die than livin without a goal
im jelouse
im jelouse at my frnz n ppl around
cuz they jus live!
it aint complicated!
it aint hard!
what the hell am i supposed to do?
what the hell should i do ?

+ نوشته شده در  2009/3/9ساعت 23:50  توسط Saint | 
دلم برایت تنگ شده غریبه !

خیلی وقت است....

برای حرف هایت

خنده های آشنایت

تصمیم های پر هیجانت!

چه ساده به وجودت عادت کردم!

دلم خیلی برایت تنگ شده !

خیلی !


+ نوشته شده در  2009/1/27ساعت 21:21  توسط Saint | 
من خشکیدم . سوختم و

دود شدم و به دنیا پیوستم

چون شاخه ی خشک حیات

چون تبسم سرد رود همیشه جاری

چون جوانه ی امید یک پیرمرد به زندگی

چون تصور زیبای یک نابینا از دنیای بی رنگ و بی نقص!

چون حرکت دیوانه وار مردمک های پریشان دلقکی شاد

چون الهامات گنگ یک مغز مرده

چون حرارت تلفظ نام معشوق

چون صدای شکستن غروری بی مرز

آه !

آه ای ده سالگی

من چه قدر ساده به دنیا می نگریستم

جه قدر ساده بادبادک آبی خوشبختی ام را در آسمان خیال پرواز می دادم

و  به پرواز می اندیشیدم!

و تو چه قدر زود تنهایم گذاشتی

ای ده سالگی!

چه بی صدا مرا بین مردمانی که هیچ نشانی از من ندارند رها کردی!

مردمانی که حجمی سنگین را بلند می کنند

زنجیرهایی از جنس تنفر را بر سینه ی خود می کوبند و ناله می کنند

مردمانی که به حرمت یک خیال نمی خندند!!

و به ذلت یک راهنما غبطه می خورند!!

مردمانی که هیچ چیز را نمی بینند و ارزوی دیدار امام شکست خورده یشان را با خود به گور می برند!

ای ده سالگی شیرین !

من بین این مردم وحشی تنها مانده ام

من از چشمان مردی که گلوی حیوانی بی زبان را در مقابل کودکان شاد پاره می کند می ترسم!

و خون همه جارا فرا می گیرد

و مردم جملاتی به زبانی بیگانه را زمزمه می کنند

من از آهنگ آن جمله ی عجیب می ترسم!

من از تنها ماندن با این مردم دیوانه از ترس می لرزم!  

مرا ببر از این شهر آلوده!

ای ده سالگی خالص!

ای ده سالگی لطیف!

مرا به دنیای خودت ببر!

نجاتم بده !

من از اینجا ماندن می ترسم!

من مثل حریق فیروزه ای رنگ در اوج آبی سوختم!

من در اوج فریاد خفه شدم!

و در اوج ندیدن های بی پایان دیدم...

دیدم که نقش حقیقت در الفاظ روزانه ی مردم راستگو و درستکار

همانند نقش ثانیه ای از عمر یک درخت است

من با تک تک سلول هایم تنفر را حس کردم!

آری...من از این مردم جادوگر متنفرم!

آه! ای ده سالگی !

من از رشد گیاه سبز در این هوای مسموم می ترسم!

این گیاه روزی درختی قدرتمند خواهد شد

که چشم هایش مثل مردم این سرزمین خاکی در تو چیزی را جست و جو می کنند

و چشم هایشان آنقدر ترسناک است که من نمی توانم به آنها نگاه کنم!

من از نفس کشیدن در این هوای مسموم می ترسم!

و روزی خواهد رسید که این مردم احمق و پیش پا افتاده به حرمت حماقت من هم نمی خندند و سیاه می پوشند!

کسی چه می داند!

شاید من و تو هنوز هم مثل هم به این دنیای سرد و بی روح می نگریم!

همانقدر ساده و آبی!

من چون ساقه ی گیاه مسموم شکستم و خشکیدم

زیرا من هم در همین شهر قدم می زنم

به ناچار در همین آسمان برای کلاغ ها دست تکان می دهم

آه ای ده سالگی ، امان از گوش نکردن های تو !




+ نوشته شده در  2009/1/5ساعت 2:17  توسط Saint | 
ما زیر نور خاموش شده ی اتاقی سرد

روحمان را به هم پیوند زدیم

گویی شیره ی وجود یکدیگر را می مکیدیم

و من خالی تر از همیشه به چشمان تو می نگریستم

گرمای خون درون رگ های آبیت را حس می کردم

و من هر لحظه سیراب تر می شدم

و می نوشیدم و می مکیدم شیره ی شیرین وجودت را

ما در میان شک و تردید کسانی که می گریستند روحمان را به هم پیوند زدیم

انگار به دنیای دیگری تعلق داریم

چشم هایم را بستم و به هیچ چیز فکر نکردم

انگار جز تو هیچ چیز را نمی دیدم و حس نمی کردم

تو و آن طعم جادویی را

ما شکستیم

ما خرد شدیم

ما ذوب شدیم

ما دوباره شروع کردیم

ما جریان پیدا کردیم

در کتاب ها...در قلب ها...در شعرها...

ما یکدیگر را بوسیدیم

ما دست یکدیگر را فشردیم

ما در آغوش یکدیگر گریستیم و ذرات تلخ غم را در خود حل کردیم

ما....ما زیر نور خاموش شده ی اتاقی سرد روحمان را به هم پیوند زدیم...

 

+ نوشته شده در  2008/2/16ساعت 15:8  توسط Saint | 

دلم می خواهد بنویسم اما نمی دانم از چه

از کدام درد بنویسم

تنهایی

چه کلمه ی آشنایی!

چشمانت

باز هم چشمانت بر اراده ام غلبه کرد

و آنرا شکست داد

باز دستان توانایت دست هایم را گرفت

و مرا نجات داد از مرگی که انتظارم را می کشد

چه راه بی انتهایی!

ای کاش لحظه ای بیشتر در خلاء می ماندیم

نقطه ای که در آن جز سکوت و عشق چیز دیگری نیست

و ما در امواج زیبایش غرق شده بودیم

در هیاهوی صدا ها چه لحظه های سپید و پر صدایی

آه تنهایی

تنهایی کجایی

که باز بی او روی ابر های پوچ و دروغین پرواز می کنم

و انتظار سقوط را می کشم

روز هایم پر است از سیاهی و تباهی

تنهایی

تنهایی

تنهایی

تنهایی

پس کی ای رویای شیرین ،دوباره به خوابم می آیی؟

+ نوشته شده در  2008/1/12ساعت 18:6  توسط Saint | 
در خیابان های شلوغ به دنبال چهره ای آشنا می گشتم

نمی خواهم خودم را فنا کنم

من می خواهم زندگی کنم و مثل دیگران از تک تک لحظاتش لذت ببرم

مهم نیست که انها خوب هستند یا بد

من می خواهم مثل آنها باشم

آنها

آنا

وای !
چه حس بدی !

حسادت سلول هایم را پر کرده

و من جرات نفس کشید ندارم...

+ نوشته شده در  2008/1/1ساعت 14:5  توسط Saint | 

در سکوت تنهایی هایم نشسته بودم و به گذشته ها فکر می کردم

صدایی رشته ی افکارم را پاره کرد

صدایی مثل صدای پا

پاهایی که که با اطمینان قدم برمی داشتند

صدای پا همیشه مرا آزار می داد

دلم می خواست گوش هایم کر می شدند...

تا آن صدای آشنارا نمی شنیدم صدای پاهایی را که وجودم را با هر قدم آب کردند

و من جاری شدم در رودها در دریاها در اقیانوس ها در ابرها

و کسی ندید که چگونه دوباره متولد شدم

چگونه دوباره از آغاز شروع کردم

و حالا آن پاها می خواهند دوباره مرا از اعماق وجودم تهی کنند

دگر نمی خواهم در میان هاله ای از شک و تردید به صدا ها گوش کنم و منتظر باشم تا آنها مرا به پوچی ای که به تازگی از شرش خلاص شدم برگردانند

چه قدر دلم می خواهد تا در آغوشی مهربان بگریم

در آغوش مردی که صدای پاهایش همه را می ترساند

در آغوش مردی که هیچوقت آغوشش به رویم باز نبود و هر چه سعی کردم نشد

او که فقط در رویاهایم بود

او که با ردایی سیاه به اتاقم می آمد و گیسوانم را لا به لای انگشتانش جابه جا می کرد

او که همیشه میدانست چه کند

او که دوستش داشتم و هرگز نخواستم تا مایه ی آزارش باشم

او که بالاخره پس از جنگ سختی میان من و من

احساس می کنم که فراموشش کردم...

+ نوشته شده در  2007/11/27ساعت 20:38  توسط Saint | 
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دیگر مثل گذشته نمی توانم بنویسم

پس این استعداد و علاقه ی لعنتی کجاست؟؟؟ چرا دیگر هیچ چیز را در خودم نمی یابم؟؟؟؟

 چرا مثل گذشته میدان نمی دهم به فریادم؟؟؟

من این نا امیدی را نمی خواهم!

از باران و باد و مهتاب و گل ، در ذهن مغشوش خود ، با آرامش خاطره می سازم

می دانم ، عادت کرده ام من هربار از تو می بازم

زندگی می خواهم ،آن هم فقط قدر نیازم!

عشق و امید و شوق و فرداها رفته اند

و من هیچ چیز در خود نمی یابم...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ نوشته شده در  2007/10/25ساعت 17:41  توسط Saint | 
کوه استوار بود ولی من شکننده تر از همیشه به دنبال گوشه ای خلوت برای گذراندن تنهایی هایم می گشتم

دریا آرام بود ولی من در دلهره ی لحظه های دوری فریاد کشان می دویدم

آسمان آبی بود ولی دقایق هر لحظه خاکستری تر می شدند

زندگی زیبا بو ولی .....

ستاره ها ، همان ستاره های کوچک و روشنا شاهد گم شدن من بودند

و من که برای او گم شده بودم حالا سرزنش می شدم

مگر من چه کرده ام خدایا؟؟؟؟؟

پشیمان و خسته با چشم هایی خیس راه خانه را که روزی با زمزمه های شاد از بر کرده بودم مرور می کردم

مرور خاطرات همیشه دردآور بود ، چون هرگز تکرار نخواهند شد

هیچوقت !!!! و من هر بار که  یاد دقایق می افتم بی اختیار می گریم...

مرا ببخش !

من فقط دیدم و آموختم و خود را در لباس تک تک آن عروسک ها تصور کردم

مرا ببخش!

می خواهم عوض شوم ، این من نیستم

منی که شاد بودم ، منی که در تاریکی دستهایت را فشرم و آهنگ زیبای خداحافظی را زمزمه کردم ، منی که پا به پایت گریستم و آغوشم همیشه باز بود

این عشق نفرین شده است !

این عشق فاسد شده و باید دور ریخته شود و برود برود برود به قبرستان خاطرات تلخ یا شیرین....

مرا ببخش ، من فقط می خواستم تا برای یکبار بایستم

حق با دیگران است ! من هیچوقت نمی توانم !

کوه استوار بود ولی من شکننده تر از همیشه به دنبال گوشه ای خلوت برای گذراندن تنهایی هایم می گشتم

دریا آرام بود ولی من در دلهره ی لحظه های دوری فریاد کشان می دویدم

آسمان آبی بود ولی دقایق هر لحظه خاکستری تر می شدند

زندگی زیبا بو ولی .... من چشم هایم را بسته بودم و خودم را در لباس عروسک ها تصور می کردم و از زیبایی های زندگی دور شدم ، خیلی دور

 و همیشه برای تسکین دل شکست خورده ام می گویم: هرگز زیبایی وجود نخواهد داشت ، نه فقط برای من بلکه برای همه ی انسان هایی که دوست داشتن را تجربه کرده اند.

 شاید باید مرگ را تجربه کنم

 

+ نوشته شده در  2007/9/26ساعت 1:50  توسط Saint |